تبلیغات
.::. دنیای جوک و خنده .::. - سری هفتم جوک
 

 

 

 

   

 

   
 
 

 

دوستان ما

 
 

 

موضوعات

 

قالب وبلاگ عجایب دانستنیها طنز مطالب خواندنی جوک جوکهای تصویری اس ام اس 

 
 

 

مطلب جدید

 

تفاوت چپ دستها با راست دستها آیا میدانید معنی نام ماه های ایرانی چیست ؟ جملات زیبا و پندآموز..یادمان باشد که... سری ششم اس ام اس سری نهم جوک 

 
 

 

آرشیو ماهانه

 

شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 

 
 

 

مدیر سایت

 

ارتباط آنلاین

 

 مبین محمدزاده  +

 
 

 

آمار سایت

 

امروز :
 دیروز :
 این ماه :
 ماه قبل :
 کل :
 تعداد مطالب :
 تعداد نویسندگان :
 تعداد صفحات :
 

 

 

 

 

 

تبلیغات
 

با ما تماس بگیرید

 

 

 

 

 

     سری هفتم جوک   

  دسته : جوک ,

هوا از آدم می پرسه: دوستم داری؟

آدم میگه: مگه چاره ی دیگری هم دارم؟!

***

یه یارو کامپیوترش رو می بره نمایندگی می گه: آقا این کامپیوتر خرابه!

نمایندگی می گه: چشه؟

یارو می گه: چند روزه جا لیوانیش بیرون نمی یاد!

***

شعری به مناسبت نزدیک شدن به پایان سال تحصیلی:

بسی رنج بردم در این ماه نه          نه ماه ماندم در این جای (...)

***

زن: هر موقع آدم بد ترکیبی می بینم خنده ام می گیرد!

مرد: پس بگو چرا همیشه جلوی آیینه می خندی!

***

چنین گفت رستم به اسفندیار          اگر مردی (...) ات را در بیار

***

نکته: افرادی که بر ترک ها حساسیت دارند جای کلمه ترک هر نژادی را بگذارند.

***

ترکه سی دی روضه می گذاره می زنه آخرش ببینه شام میدند یا نه!

***

از ترکه می پرسند: اگه یه دختر بهت را بده چی کار می کنی؟

ترکه: ازش جلو می زنم!

***

     

مادر: حسن! چرا وقتی احمد آقا بهت آجیل تعارف کرد ور نداشتی تا مجبور شد خودش یک مشت تعارف کند؟

حسن: آخه حساب کردم دیدم مشت او از من بزرگ تر است!

***

مادر وارد اتاق شد و دید حسن دارد تند و تند تخمه می شکاند ولی هیچ پوست تخمه ای جلویش نیست.

مادر: بارکالله حسن! پوست تخمه ها را روی فرش نریختی! آن ها را کجا ریختی؟

حسن: در جیب ای آقا!

***

صاحبخانه: خواهش می کنم چند لقمه دیگر هم بخورید.

مهمان: نه متشکرم شکمم دیگر جا ندارد.

صاحبخانه: پس کمی از میوه و شیرینی ها را در جیب بگذارید شاید در بین راه گرسنه شدید.

مهمان: متشکرم آن هم  دیگر جا ندارد!

***

و در پایان شعری از فلان شاعر:

نزن بر سر ناتوان دست زور          سرش می شکند احمق بی شعور!

***

قاسم: مرد حسابی حالا زنت از  پله سقوط کرده، تو چرا سرت را به دیوار کوبیدی تا دیوار بشکند؟

ناصر: آخه دیدم سالم از جایش پاشد!

***

مردی با همسرش وارد مطب دکتر شد و گفت: آقای دکتر دو سال از ازدواج ما گذشته است، ولی من هنوز

بچه دار نشده ام!

دکتر: ممکن است نازایی ارثی باشد. آیا مادر شما نازا نبوده است؟  

***

پسر: بابا من یک توپ گمشده پیدا کردهام!

پدر: از کجا می دانی توپ گمشده است؟

پسر: چون صاحبش داشت دنبالش می گشت!

***

اعظم: نمی دونی اقدس جون شوهرم وقتی پیراهن جدیدش را تنش کرد، چشم هایش از حدقه در آمده بود!

اقدس: راستی؟ از خوش حالی یا تعجب؟  

اعظم: هیچکدام، از بس یقه اش تنگ بود!  

*** 

پسر: مامان! نهار چی داریم؟

مادر: کوفت و زهرمار!  

پسر: آخیش! از دست املت و نیمرو راحت شدیم!  

***

احمد: مامان! اجازه می دهی با اکبر بازی کنم؟

مادر: نه،اکبر بچهی خوبی نیست. آدم همیشه باید با دووست بهتر از خودش بازی کند.

احمد: پس اجازه بده اکبر با من بازی کند!

***

پسر کوچولویی در حالی که زار و زار گریه میکرد وارد اتاق شد.مادرش پرسید: چرا داری گریه می

کنی؟

پسر هق هق کنان گفت: بابا داشت تو پذیرایی تابلویی را به دیوار می کوبید که چکشش را

محکم کوبید رو انگشت شستش.

مادر متاثر شد و گفت: تو نباید اینقدر احساساتی باشی، درست بود به جای گریه می خندیدی!

پسر گفت: مامان جون! من هم همین کار را کردم، ولی بابا عصبانی شد و یک کشیده تو گوشم

زد!

***

محمود گوشش را گرفته بود و می پیچاند. پدرش گفت: چرا گوشت را می پیچانی حسن؟

محمود: آخه من تلویزیون را خراب کرده ام و گفتم شاید شما وقت نداشته باشی!

***

     

 

 

    

   

 

      

 نوشته : Mobin -  تاریخ : شنبه 6 شهریور 1389 -  نظرات ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کپی برداری از این سایت،فقط با ذکر منبع مجاز می باشد